|
هــر روز ، هـر ساعت ، هـر لحظه تــو را میخوانم همچنان که مترسکی مزرعـه اش را
مترسک خود را فدای مزرعه میکند از کـلاغ ها هم نمی ترسد آفتاب نیمه ظهر تنش را می سوزاند اما به شوق نوازش نسیم صبح بهاری زنــده است
این منم مترسـک مزرعه عشقت این منم مترسـکی کـه دوست دارد هر روز هفته....... شنبه باشد ؟ ســاعت همان باشد ؟ لـــحظه همان باشد ؟ هــوا هم سـرد باشد ؟
تا متفاوت تر از همیشه دستانت را به انتظار بنشیند مترسک میداند که زمستان او را برای مزرعه نمی خواهند اما به شوق آمدن بــــهار انتــظار را تجربه می کند
می دانم حــال مترســکی را که مـــــــزر عه ندارد حتی
می دانم حــال مـــزرعه ای را که مترســـک ندارد
به خـــــــدا همه را می دانم !
و می دانم کــــــــه همه به مترســــــــک می خندند مترســـک هم می خندند همـــــــــیشه بــا آرامش ، بــا سکوت ، بــا زمان اما مترســــک ســکوت را نمی خواهد ؟ اما زمان می خواهد
و این زمان است که مترســـــــــک را به فــراموشی می سپارد ؟ امـــا او بازهم میـــــــــــــخندد... ؟ [ شنبه بیست و یکم آبان 1390 ] [ 11:12 بعد از ظهر ] [ ســـــــــــــــــهیل ]
قطره قطره اگرچه آب شدیم ، ابر بودیم و آفتاب شدیم ساخت ما را همو که می پنداشت به یکی جرعه اش خراب شدیم رنگ سال گذشته را دارد همه لحظه های امسالم 365 حصرت را همچنان می کشم به دنبالم قـــــــــــــــــــــــــــــهوه ات را بنوش و : بـــــــــــــــــــــــــــــاور کن : من به فنجان تو نمی گنجم ؟
دیده ام در جهان نما چشمی که به تکرار می کشد فالم یــــک نفر از غبار می آید ، مژده تازه تو تکراری ست یــــک نفراز غبار آمد و زد زخمهای همیشه بر بالم
بــــــــــــــاز در جمع تازه اضداد : حال و روز نگفتنی دارم هم نمی دانم از چه می خندم ، هم نمی دانم از چه می نالم راستی در هوای شرجی هم دیدن دوستان تماشایی ست
بـــــــه غــــریبی قســـــــــــــم : نمی دانم چه بگویم : جـــــــــز این که خوشحالم دوستانی عمیق آمد ند چهره هایی که غرق شان شده ام میوه هایی رسیده ای که هنوز من به باغ کمال شان کــالم چندی ست که شعر هایم را جز برای خودم نمی خوانم شایــــــــــــــــــــد : از بس صدایشان زدم دوست دارند دوستان ، لــــا لم
تنهایی ام را با تو قسمت می کنم : ســـــــــــــــــــهم کمی نیست گسترده تر از عالم تنهایی من : عــــــــــــــــــالمی نیست غـــــــم آنقدر دارم کــــــــــــــــــه : می خواهم تمام فصلها را بر سفره رنگین خود بنشانمت
بنشین غــــــــــمی نیست حـــــــــّوای من : بر من مگیر خود ستایی را که بی شّـک تنها تر از من در زمین و آسمانت آدمـــــی نیست آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم آیینه ام را بر دهان تک تک یاران گرفتم تا روشنم شد در میان مردگانم همــــــــــــــــــدمی نیست همواره چون من نه فقط یک لحظه خوب من بیاندیش لبریزی از گفتن ولی در هیچ سویت محرمی نیست من قصد نفی گل را و باران را ندارم شاید برای من که همزاد کویرم شبنمی نیست شاید به زخم من که می پوشم ز چشم شهر آنرا در دست های بی نهایت مهربانش مرهمی نیست
شــــــــــــــــــــــاید و یا شــــــــــــــــــــــــاید هــــــــــــزاران شاید دیگر
اگرچه اینک به گوش انتظاران جز صدای مبهمی نیست.. [ سه شنبه نوزدهم بهمن 1389 ] [ 1:11 قبل از ظهر ] [ ســـــــــــــــــهیل ]
فرییییییییییییییییییییاد که از عمر جهان هر نفسی رفت دیدیم کز این جمع پراکنده کسی رفت شادی مکن از زادن و شیون مکن از مرگ زین گونه بسی آمد و زین گونه بسی رفت آن طفل که چون پیر از این غافله در ماند وان پیر که چون طفل به بانگ جرسی رفت از پیش و پس غافله عمر میاندیش گه پیشرویی پی شد و گه باز پسی رفت ما هم چو خسی بر سر دریای وجودیم دریاست چه سر گشت که بر این موج خسی رفت رفتی و فراموش شدی از دل دنیا چون ناله مرغی که ز یاد قفسی رفت رفتی و غم آمد به سر جای تو ای داد بیدادگری آمد و فریاد رسی رفت این عمر سبک سایه ما بسته به آهی ست این عمر سبک سایه ما بسته به آهی ست
دودی ز سر شمع پرید و نفسی رفت..... .سهیل نامهربان
[ یکشنبه هجدهم مرداد 1388 ] [ 0:0 قبل از ظهر ] [ ســـــــــــــــــهیل ]
تو اهل سوزاندن بمان شمع من و من پروانه تا حالای آمده! تا هنوز نیامده و تا همیشه دیر! برایت خواهم سوخت
بین ما فاصله ای نیست به جز فراموشی ٬ تو را به یاد خواهم آورد. تو را به یاد خواهم داشت . تو را هرشب در رویاهایم تکرار خواهم کرد و هر روز صبح که بر می خیزم گوشه لبم خنده است ٬ بین من و تو رازهای نگفته ایست که هرگز به کلام نخواهم آورد.
[ سه شنبه بیست و دوم بهمن 1387 ] [ 1:9 بعد از ظهر ] [ ســـــــــــــــــهیل ]
نیمه شب آواره و بی حس و حال در سرم سودای جامی بی زوال پرسه ای آغاز کردیم در خیال دل به یاد آورد ایام وصال از جدایی یک ؛ دو سالی میگذشت یک دو سال از عمر رفت و برنگشت
دل به یاد آورد اول بار را خاطرات اولین دیدار را آن نظر بازیان ؛ اسرار را آن دو چشم مست ؛ آهو وار را همچو رازی مبهم و سر بسته بود چون من او از تکرار او هم خسته بود آمد و هم آشیان شد با من او همنشین و همزبان شد با من او خسته جان بودم که جان شد با من او ناتوان بود ؛ توان شد با من او دامن اش شد خوابگاه خستگیم این چنین آغاز شد دلبستگی
وای از آن شب زنده داری تا سحر وای از آن عمری که با او شد به سر مست او بودم ز دنیا بی خبر دم به دم این عشق شد بیشتر آمد و در خلوتم دمساز شد گفتگو ها بین ما آغاز شد
گفتمش : گفتمش : در عشق پا برجاست دل گر گشایی چشم دل زیباست دل گر تو ذوالرقمان شوی دریاست دل بی تو شام بی فرداست دل دل ز عشق روی تو حیران شده در پی عشق تو سر گردان شده
گفت: گفت در عشقت وفادارم بدان من تو را بس دوست میدارم بدان شوق وصلت را بسر دارم بدان چون تویی مخمور خمارم بدان با تو شادی میشود غمهای من با تو زیبا میشود فردای من
گفتمش: عشقت به دل افزون شده دل ز جادوی رخت افسون شده جز تو هر یادی به دل مدفون شده عالم ز زیباییت مجنون شده
بر لبم : بر لبم بگذاشت یعنی خموش ! طعم بوسه از سرم برد عقل و هوش
در سرم جز عشق او سودا نبود بهر کس جز او در این دل جا نبود دیده جز بروی او بینا نبود همچو عشق من هیچ گل زیبا نبود خوبی او شهره آفاق بود در نجابت در نکوهی آغ( سفید=بلند) بود
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه روزگار روزگار اما وفا با ما نداشت طاقت خوشبختی ما را نداشت پیش پای عشق ما سنگی گذاشت بی گمان از مرگ ما پروا نداشت
آخر قصه هجران بود و بس حسرت و رنج فراوان بود و بس یار ما را از جدایی غم نبود در غمش مجنون عاشق کم نبود بر سر پیمان خود محکم نبود
سهم من از عشق جز ما نبود جز مـــــــــــــــــا نبود
با من دیوانه پیمان ساده بست ساده هم آن عهد و پیمان را شکست بی خبر پیمان یاری را گسست این خبر ناگاه پشتم را شکست آن کبوتر عاقبت از بند رفت رفت و با دلدار دگر عهد بست
با که گویم که او هم خون من است ؟؟؟ خصم جان و تشنه خون من است؟؟؟ بخت بد بین وصل او قسمت نشد این گدا مشمول آن رحمت نشد!!! آن طلا حاصل به این قیمت نشد؟؟؟ عاشقان را خوشدلی تقدیر نیست با چنین تقدیر بد تدبیر نیست از غم اش با دود و دم همدم شدم باده نوش غصه او من شدم مست و مخمور و خراب از غم شدم ذره ذره آب گشتم کم شدم آخر آتش زد دل دیوانه را سوخت بی پروا پر پروانه را عشق من : عشق من از من گذشتی خوش گذر بعد از این حتی تو اسمم را نبر خاطراتم را تو بیرون کن ز سر دیشب از کف رفت فردا را نگر
خر این یک بار از من بشنو پند بر من و بر روزگارم دل مبند عاشقی را دیر فهمیدی چه سود عشق دیرین گسسته تار و پود
گرچه آب رفته باز آید به رود ماهی بیچاره اما مرده بود ماهی بیچاره اما ....................
[ جمعه هشتم شهریور 1387 ] [ 3:37 بعد از ظهر ] [ ســـــــــــــــــهیل ]
|
||
| [ طراح قالب : پیچک ] [ Weblog Themes By : Pichak.net ] | ||